گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

بگذار بگویند مغرور است
بگذار بگویند چشم به نگاه هیچکس نمی دوزد
اصلا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید

تو که بیایی خواهند دید
آن من مغرور  ساده را
که ناز و نیازش را
خرجِ هر غریبه ای نمی کرده
بگذار ببینند عاشقی می کند
می خندد
در آغوش می گیرد
چشم می دوزد
اما تنها به نگاه تو
بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید
تو که بیایی
دنیاآن رویِ مرا خواهد دید
آن رویِ پنهانم را
آن رویِ عاشقم را

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:50 نويسنده omid |
ریشه اش کجا مانده ،نمیدانم

عادت هرساله همه ما شده است
گوشه کنار هفت سین می نشینیم و
چنان قلبمان را با خاطرات گذشته
فشار میدهیم که انگار قرار نیست
دقایقی دیگر ،دنیای جدیدمان آغاز شود

گذشته را همچو بقچه مادربزرگ چنان گره بزن
که دندان کسی هم نتواند درش را بروی زندگیت بگشاید

آنوقت دلت را به شوق روزهای جدید
چنان آرام کن که صدای یا مقلب القلوب قلبت را گوش هایت بشنود

بگذار روی دیگر زندگی هم نصیب تو شود

باور کن جاده زندگی درب را دوباره
به رویت گشاده است و کافی است گام هایت را
دقیق برداری تا سهم تو را به عدالت بپردازد

نگذار رنج گذشته و ترس آینده
حال اکنونت را بهم بریزد

سال نو حتما نباید متصل به زمان و روز خاصی باشد
هرلحظه از زندگیت که توانستی بخندی
و دلی را نرنجانی ،آن روز روز عید است

با این باور دیگر نیازی نیست سال جدید را پیشاپیش تبریک گویم
فقط آرزو میکنم هر روز زندگیت عید باشد

عید تمام لحظه های شیرینت مبارک

+ تاريخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:43 نويسنده omid |
چشم به راهِ کسی بمان
که آمدنش عجیب بوی ماندن بدهد
که از پشتِ نگاهت بفهمد
معنایِ درد هایت را
معنای دلتنگی هایت را
چشم به راهِ کسی بمان
که از شوق دیدن تو
تمامِ خیابان های شهر را میانبر بزند !
اصلا
آنها را دوتا یکی کند
تا زودتر از تو به خانه برسد
بعد بیاید ببیند
که تو زودتر خودت را به خانه رسانده ای
بی قرارِ قدمهایش شوی
بی تاب آغوشت شود
بوسه بارانش کنی
بوسه بارانت کند
طوری در آغوشت بگیرد
که خودت را
بیشتر مچاله ی آغوشش کنی
و بگویی :
من دلم گم شدن می خواهد
گم شدن میانِ آغوشت
بعد لبخندت برایش
تا بناگوش باز شود !
آنوقت زیر لب
به خدا خواهی گفت:
خدا جان بگذار زمستانت بماند
نرود اصلا
آخر من دیگر
گرفتار تابستان
گرم اغوشش هستم !

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:15 نويسنده omid |
سهم من از داشتن تو آنقدر کم شده است
که این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

همه لحظاتم ، همه نفس هایم
در انتظار آمدنت سپری می شود
اما سهم من از داشتن تو به اندازه دادن
جواب سلام ، کفاش سر کوچه تان هم نمی شود
و هیچ دردی نمی تواند برای یک مرد بدتر از این باشد

کاش میدانستی همه چی اش سخت شده است
با درد کار کردن ، با درد راه رفتن ، با درد گریستن
و از همه سخت تر با درد خندیدن

آری، این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

من معتاد تو شده ام و هیچ کس این را نمی فهمد
هیچ کس درکم نمی کند ، تلاشی نمی کند
همه شده اند درست مثل تو

هیچ کمپی برای مداوایم ساخته نشده است
و من در این خماری ، سخت درد می کشم
دردی که بیشتر از همه به مغزم فشار وارد می کند

باورت می شود ، به خود خدا ، خودم هم خسته شده ام
دیگر نمیدانم چه کار کنم ، من فقط میخواهم آرام شوم

میخواهم بتوانم فقط یک دقیقه ، یک ثانیه ، به تو فکر نکنم
این خواست زیادی است ؟؟

اگر آزمون است ، اگر امتحان است ، دیگر تمامش کنید

دو دست خویش را بالا گرفته ام
خوب به صورتم نگاه کنید
یک مرد ، یک جوان ، یک انسان دارد اشک می ریزد
این برای خنک کردن دلتان کافی نیست ؟

تسلیمم ، تسلیم
حتی اگر سهم مردود شدنم ، مرگ باشد

میخواهم یک بار برای همیشه
بی یاد تو ، و در کمال آرامش به خواب بروم

+ تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:4 نويسنده omid |
عشق هیچ ندارد جز قدرت
قدرتی که تمام منیت درونت را پَر می دهد
و غرور خودساخته ات را پَر پَر

عشق می آید و زمانت می شود ، زندگیت
ثانیه به ثانیه نفس هایت

عشق می آید و بی تابت می کند ، بی خوابت
به روزت ، به شبت

عشق می آید و دوستت می کند ، رفیقت
با خودت ، با دردت ، با تنهاییت

همدردت می کند با اتاقت ، با تختت
با صدای گریه هایت

عشق می آید و اسیرت می کند ، زمین گیرت
به خدایت ، به سجاده ات
به مهر پیشانی ندیده ات !

عشق می آید و کمرت را خم می کند
به خدایش ، به قبله اش ، به سجده اش

عشق می آید و صدای مردانه ات ، لرزشش
بغض گلویت و دست سردت

عشق می آید و نمی رود انتظارش
خودش ، یادش

عشق می آید و می نشیند در حنجره ات
در گلویت ، بر زبانت

خدایا
غلط کردم ، می شود برگردد ؟

آری
عشق می آید
اما
فرشته زمینی ات هرگز

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:21 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN