گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

دلم نوشتن می خواهد ،دلم بغض می خواهد ،دلم تنهایی می خواهد ، دلم سفر می خواهد
دیگر دلم هیچ کس را نمی خواهد
هیچ دوست و رفیقی هم نمی خواهد

هیچ کس را نمی خواهد که دست روی شانه ام بگذارد و آرامم کند
دلم صدای مردم نمی خواهد
دلم سکوت نمی خواهد ،مناجات نمی خواهد
چای تلخ و نسکافه داغ ،آهنگ عارف و فریدون
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم دیگر حتی تو را نمی خواهد
دلم قدرت نمی خواهد ، ضعفم نمی خواهد
دلم کودک نمی خواهد بالغ نمی خواهد والد نمی خواهد
دلم دین و آیین هم نمی خواهد
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
اصلا بغض هم نمی خواهد
اشک هم نمی خواهد
دلم حتی تنهایی همیشه ام را نمی خواهد
دلم مرده است
و مرگ دیگر هیچ چیز نمی خواهد
جز مشتی خاک برای محو شدن
خلاص

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 13:28 نويسنده omid |
بغضی سنگین گلویم را چنگ می زند
چشمانم تمنای باریدن دارد
نفس هایم هق هق پیوسته را طلب می کند

نبضم همچنان تند می زند
و قلبم فشرده شده است

این ها نشانی است که تو را دیده ام
آری همین امروز بود بی آنکه بخواهم
بی آنکه آمادگیش را داشته باشم

نمی دانم چرا
فقط کاش مرا در این حال نمی دیدی

دوست داشتم سینه ام را ستپر کنم
گام هایم را محکم بردارم
بی هراس سرم را بالا بگیرم
نگاهم در نگاهت گره بخورد
بی آنکه صورتم غم درونم را بروز دهد
به آرامی از کنارت گذر کنم
انگار که رهگذری بیش نبوده ای

این قدرت را داشتم
اما
افسوسم از جسمی شد
که لنگ زدنش این توان را در من فرو شکست

تلاشم را کردم تا گام هایم را محکم بردارم
و عرق حاصل از تحمل درد را از بین ببرم

اما.........

کاش

فاصله رد شدنمان از کنار هم کمتر بود

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 13:38 نويسنده omid |
+ تاريخ سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 17:11 نويسنده omid |
+ تاريخ جمعه سوم مرداد 1393ساعت 16:54 نويسنده omid |
من عادت کرده ام به حرف مردم !


به این که به من بگویند "بی خیال" !


به این که به خنده های بلندم، لبخند بزنند و با حسرت بگویند :


" غم نداری ؛ نه ؟ "


به اینکه از دست شیطنت هایم کلافه شوند و حتی زیر لب فحشی بدهند !!


به این که مرا " سنگدل " بخوانند


و بگویند " دل نداری مگر ؟ "
اما هیچ کدام از این مردم در خلوتم نیستند 


که ببینند این دل سنگی چگونه بی تابی می کند !


بهانه می گیرد و دمار از روزگارم درمی آورد ..


مجبورم هرشب دستش را بگیرم و با او قدم بزنم !


برایش شعر بخوانم تا حواسش را پرت کنم !


به او وعده های محال بدهم تا خوابش ببرد !


کسی نیست ببیند ، برای آرام کردنش


گاهی " من " کافی نیستم


موسیقی کافی نیست


شعر کافی نیست ...


کسی باید می بود ...


دستی به سر احساسم می کشید


تا بزرگ شود !


کسی باید ...

 

برای دلم " پـدر " می شد این روزها !!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 10:32 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN