گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ... ﺩﻓﺘﺮ ِ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ ... ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻛﻨﻢ ...
ﺍﻟﻔﺒﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ...
ﻣﻦ ... ﭼﻴﺰﻱ ﺷﺒﻴﻪ ِ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!!...
ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﻛﻨﻢ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ....
ﺩﻟﻢ ... ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ....
ﺍﮔﺮ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ ... ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﻧﻘﺎﺷﻴﺘﺎﻥ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﻜﺸﻴﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ... ﺗﻨﻬﺎ  ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ...
ﻧﺮﺩﺑﺎﻧﻲ ... ﺑﻜﺸﻢ ...... ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:19 نويسنده omid |

سلام !

سلام محبوبه ی تنهایی من ،

سلام آنسوی خلوتِ آشکارِ تنهایی من ،

سلام درگیر انتهای سکوتِ تنهایی من ،

آنقدر سلامت می کنم که تا سالیان سال برایت باقی بماند ،

ای تمام نشدنی تنهایی من ،

محبوبم !

می نویسم تا هیچوقت یادت نرود

که هرچه کردیم ، مو به مو ، نفس به نفس ،

از جسارتمان مایه گذاشتیم ،

دست به دست از گرمی احساسمان ،

و نگاه به نگاه از تنهاییِ تنها مان ،

نمی دانستم گناه چیست !

در آغوشم کشیدی

و من !

مبهوتِ تماشایت…

و آنگاه که صدایِ نایِ خاموشم به ناخدا گاهم رسید ،

دیر بود ،

و غریقی بودم که امیدی به نجاتم نبود

محبوبم !

خیال لحظه های شیرین نگاهت ،

هنوز هم مرا همان وسوسه گناه است !

همان گناهی که جزایش رانش بود ، از بَرت ،

که لحظه لحظه اش بی تو برایم تب دار و بی جان بود

حالا !

هر چه نگاه می کنم انگار فقط غربت را بو می کشم

آری !دیوانه ام !

می دانم ،

آنروزها هم اگرچه زبانت را نمی فهمیدم ،

اما از نگاهت می شنیدم که چیزی شبیه همین دیوانه ،

نگاه و صدایم می زدی

محبوبم !

به قدر کافی پیر شده ام ،

آنقدر ها پیرکه دیگر چشم بسته می دانم

مرز میان دیدن و گفتن و بوئیدن

همانقدر زیاد است

که مرز میان خواستن و خواسته شدن ،

دیگر میدانم فاصله میان دیدن و دیده شدن

به وسعت پهنای اختلافِ بوسیدن و بوسیده شدنت است

محبوبم !

بعدِ تو بود ، که عده ای آمدند و ندانسته دست به ساختن چیزی زدند که نمی دانستند سالها پیش ، ما ساخته ایم ،

“این جارا خوب گوش بده چون اینها را تا بحال نشنیده ای” ،

ما عشق را به سلیمان و سبا ،

یوسف و زلیخا سپرده ایم

آنها دارند بیهوده زور می زنند!

درد اینجاست که نمی دانی ،

هیچگاه از آنچه کرده ام پشیمان نیستم و نبوده ام!

محبوبِ من !

هنوز هم دلم گناه می خواهد !

باور کن !

تو در گلوی من گیر کرده ای !

و مرا راهِ نجاتی نیست

برای تو می نویسم تا بدانی !

چیزی از ان موقع ها مانده است

و تو ،

در دود ،

دور و دورتر می شوی

خواندن دارد !

اگر چه دلم مانند قبل گاه تند می زد و گاه آرام !

و تا دست روی حروف می برم دوباره…

خیال می بافم تا تن پوشِ لحظه های دل دادگی یت باشد

عاشق خواب و غفلت بودی ،

می دانم که نشده !

اینکه نخواهی روز تمام شود و شب برسد و خوابت ببرد!

و من همیشه دلم می خواهد امروز تمام شود

و دعا می کنم عقربه ساعت به ۱۲ رسد

شاید که فردا روزی یم باشی

امشب چقدر عجیب شعر به ذهنم حمله می کند!

لبالبِ هم آغوشی ست

میان آنچه انگار فردایش نیست!

می دانم که نمی دانی

دلم برای زمستان نمی سوزد !

دلم برای بهار تنگ نیست!

دلم می خواهد فقط برای تو تنگ شود!

برای تو که هنوز هم نمی دانی چقدر عاشقانه نا نوشته برایت نوشته ام! برای تو که نوش خندت را همیشه می پرستیده ام

و گاه نوش خندت تیغ بوده است به زبانم !

زخم زبان گرفته ام عزیزم !

می خندی ،

همیشه ،

همیشه می خندیدی

وقتی نگاه به نگاه گره می خورد

ضرب گرفته است گلبانگ قناری را

روی تیر برق چوبی بی رنگ و رو

هم صدای دارکوبی پیر نوک می زند به دلم ،

تو جاری شده ای در مسیر و من خیره مانده ام به گامهای آرام و پیوسته ات

دست تکان می دهم و تو آنچنان می بینی که همیشه می خندی

بهار پشت در ،

در می زند و سیل خوابم را برده است

کجایی علاقه ی من ؟...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 11:14 نويسنده omid |
 دلم گرفته خیلی ازدست ...
سهم من کجاست؟    
کجا باید قدم بگذارم که کسی را له نکنم؟       
کجا باید دل ببندم که دیر نکرده باشم  
سهم من کجاست؟        
مگر دیگر ستاره ای باقی مانده
که سهم شبهای تاریک من باشد؟         
کجای این زمین خاکی کوله بارم را زمین بگذارم
که توقف ممنوع نداشته باشد؟        
بگویید کجا خستگی هایم را در کنم که کسی نگوید:          
ببخشید اینجا جای من است!!

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 21:42 نويسنده omid |

به گمانم تو اگر بودی و این فاصله ها کمتر بود

آسمان آبی تر،

 حال من بهتر بود!

روزگارست دگر!

نه به صبحش امید

نه دل شب زده ام آرام است

آنچه هست ،

تلخی و دلواپسی و اندکی از  ذوق نوشتن!

که درونم مانده

روزگارم یلداست !

+ تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 14:45 نويسنده omid |

جمعه است و خفقان !

دلتنگی روزهای جمعه را با هیچ کس تقسیم نخواهم کرد …

اشکهایم گیر می کنند در چاله ای که اضطراب زیر چشمانم کنده است …

از بی خوابی هم نیست اینکه چشمانم تاسِ خون شده اند

بی تو…

درد سلول هایم را بو می کشد

و من .، فقط می توانم چشمانت را

بر سقف ترک خورده ی خانه نقاشی کنم!

بی اشتها شده ام..

دیر وقت است!

ومن هنوز

دنباله ات را

ادامه می دهم

در موسیقی عاشقانه ای که میچینم…

گونه هایم مرطوب است

و گناهی بکر بر لبهایم می خشکد…

دیر وقت است

و هنوز

هر روز

هر شب

هر روز

هر شب …

مدتهاست که این صحنه تکرار می شود

هر روز برایم اتفاق می افتی

وقتی ادامه ی زندگی ام را

در خواب های تو می بینم …

وقتی چشمهایم را سرخ

لب هایم را کبود

گلویم را ملتهب

وقلبم را

در حوالیت پراکنده می کنم

تا تکه های مرا

در رد پاهایت

پیدا کنی….

هر روز برایم اتفاق می افتی …

محبوبم سفرت آغاز می شود آنجا که من به پایان می رسم

آنجا که چشم هایم در تلاقی مردمکهایت یخ می بندند

و می بینی که عشق با تمام عظمتش به پایت می افتد …

اشک می ریزد و ذره ذره آب می شود

بانو !

سفرت آغاز می شود وقتی که با دستهای کوچکت مرا به خانه ی ابدی ام بسپاری …

ببخش اگر بد می نویسم

نمیدانی چقدر بی تو نوشتن سخت است بی تو هیچ کدام از شعرهایم شعر نمی شوند …

یادت که هست !

من دزدِ شعرِ  چشمهای تو بودم

اینهارا که می نویسم…. خانه عطرِ  نام معطرت را می گیرد

حتی گنجشک های محله ی ما غمگینند

ومن غمگینترم !

نمی دانم در نبودت چند استکان را لرزش دستهایم می شکنند

چقدر لبخند روی لبهایم پرپر می شود …

اینجا هیچکس مانند تو نمی خندد

شبیه ات حرف نمی زند

از من ایراد نمیگیرد

یقه های کجم را درست نمیکند

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی شبیه تو دستهایم را نمی بوسد …

سفرم آغاز می شود

وقتی خاک بر سرم بریزی …

تلخ باشم و با نام فرهاد گریه کنم …

بیشتر از تو من گریه می کنم

وقتی که نمی توانم تورا در آغوش بگیرم

وقتی که چراغ این گور تاریک چشمهای تو نیست …

ذره ذره پودر میشوم و شاید این غم انگیز ترین صحنه ی زندگی توست …

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:50 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN