گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

جمعه آیینه تمام قد تنهایی است

تمام هفته گوشه ای به انتظار نشسته
تا به وقتش بیایید و روبرویمان قرار بگیرد و
خود واقعی مان را به تصویر بکشد

جمعه می آید
و تصویر لحظه به لحظه بی کسی هایت می شود
تا با چشمان خویش در آیینه وجودش
ویران شدنت را به تماشا بنشینی

جمعه می آید
با همان عصرهای بی کسی اش
که کنج اتاق خویش می نشینی
پنجه بر مو میکشانی و
با هجوم خاطراتش مبارزه میکنی

جمعه می آید
و هیچ وقت خیال دوستی نداشته است
برایت حکم پایان یک اتصال می شود
خواه کوتاه باشد و خواه بلند

اصلا همه اش تقصیر جمعه است
تمام ترس نبودنت را خودش رقم زده است

جمعه می آید
همان جمعه که قانون نانوشته اش
همه را پایبند خانه میکند و کاری نمی گذارد
جز سرکشی به درون خسته است
آخر کارش رسوا کردن است

جمعه می آید
و آدم های آن نیز فرق می کند
بی کاری به سرشان میزند و
تازه یادشان می افتد به تو زل بزنند و
برای رفع بیکاری خویش
کروکی آینده تو را ترسیم کنند

انگار یادشان رفته است
از بعد رفتنت هیچ تصویری
از آینده بر قلبم حک نمی شود

جمعه می رود
و من هم چنان چشم انتظارت می مانم

خدا کند تا جمعه بعدی پیدایت شود
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 22:46 نويسنده omid |
ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ …

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﻡ ﺣﺴـﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ …

ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾـﻢ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫـﻢ

ﮐﻪ ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 9:53 نويسنده omid |
سفر کلمه ای که مرا می ترساند

چه قد زود دلم برایت تنگ می شود
می خواهم همه پل های گذشته را خراب کنم
می خواهم دست به سرقت بزنم
آری می خواهم دزد شوم !

نمی دانم من دینم ، دین نبوده است
یا تو مرا اسیر خویش کرده ای
چه فرقی می کند
مهم این است نیتش را کرده ام
توبه ای در کار نیست
انجامش می دهم

می خواهم در مقابل دیدگان همه
دیوار آسمان را بالا بروم و
زمان را بدزدم

این جور نگاهم نکن
خودم میدانم
اما ارزشش را دارد
همه باید بدانند
پای عشقت که به میان آید
همه چیز را قربانی میکنم
حتی گذشته پاک خویش را

نمی دانی چه میشود اگر بشود
همه گناهش را به جان می خرم
زمان را همچو ساعتی در دستانم میگرم
بی محابا عقربه ها را به سمت جلو میرانم
آنقدر می چرخانم تا سفرت تمام شود
تا زنده باشم و شاهد بازگشتت باشم

همچو کبوتری سفید به سوی من پرواز کنی
و من را غرق در وجود خویش کنی

بالهایت خسته شده است
مرا ببخش
خودت میدانی ،می دانی که اگر
می توانستم در کنارت باشم
بال هایت را نه از سر علاقه ام به تو
بلکم به خاطر خویش تیمار می کردم
طاقتش نیست تو را خسته ببینم

سرت را بالا میگیرم
به چشم هایت خیره میشوم
خستگی سفر را در چشمانت می خوانم
باز هم قلبم فشرده می شود
کاری نمی توانم انجام دهم
فقط اشک از گوشه چشمانم سرازیر می شود
ا
ین جور نگاهم نکن
نترس دستم بهش نمی رسد
زمان را می گویم
این دقایق نبودنت را نمیتوانم به جلو برانم
اما همه لحظاتش را به یاد تو و خاطرات با تو نفس می کشم

مرا ببخش
پاهایم بسته است
نمیتوانم در این سفر همراهت باشم
فقط با دستان کوچکم دعای خویش را بدرقه راحت میکنم

سفرت بخیر
زود برگرد
دلم انتظارت را می کشد
فرشته زمینی من

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 22:11 نويسنده omid |
ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﻭﺯی ﻛـﻪ ﻋﺰﻳﺰِ ﺩﻟﺖ ﺷﺪﻡ ﺭﺍ ...

ﻻ ﺑـﻪ ﻻی ﻋﻤﻴـﻖ ﺗﺮﻳﻦ ﺻﻔﺤﻪ ی ﻗﻠﺒـﻢ

ﺧﺸﻜﺎﻧﺪﻡ ....

ﻳﺎﺩ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﺑـﻪ ﺧﻴـﺮ ....

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺧـﺪﺍ ﻣﺮﻭﺭ می کرﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ...

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﻜﺮﺍﺭِ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﻛﻪ ﺗـﻮ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻛﺪﺍﻡ ﻛﺎﺭِ ﺧﻮﺏمنی ..!!!

ﺍﻳـﻦ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ...

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ... ﺑﺎ ﺧـﻮﺩﻡ ﻣﺮﻭﺭ می کنم ... ﺗﻤـﺎﻡِ ﺯﻧـﺪگی ﺍﻡ ﺭﺍ ...

ﻭ ﺣﺎﻻ ﺷﻚ ﻧـﺪﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﺗــﻮ ﺗﺎﻭﺍﻥِ ﻳﻚ ﮔﻨﺎﻩِ ﻧﺎﺑﺨﺸﻮﺩنی هستی ...!!!

ﺧـﻮﺩﻡ ﻫـﻢ نمی دﺍﻧﻢ ﮔﻨﺎﻫـﻢ ﭼﻴﺴﺖ ... ﻓﻘﻂ ﻓﻬﻤﻴـﺪﻩ ﺍﻡ ﻛﻪ ﻧﺎ ﺑﺨﺸﻮﺩﻧﻴﺴﺖ ﺍﻧﮕﺎﺭ ...

ﭼـﺮﺍ نمی ﺑﺨﺸﺪ ﻣـﺮﺍ ... خدا ...؟!!

ﭼـﺮﺍ ﺗﻤﺎﻡ نمی شـوﺩ ﺣﺲِ ﺧﻮﺍﺳﺘـﻦِ ﺗـﻮ ...؟!!

ﻛﺎﺵ ﺑـﮕﺬﺭﺩ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ...

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍی ﻳﻚ ﺣﺎﻝِ ﺧﻮﺏ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ...

می شـﻮﺩ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ، ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ...؟!


ﺧﺪﺍ ﺗـﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ... ﻛﺎﺵ ﻳﺎﺩِ ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﮕﻴــﺮﺩ ...

+ تاريخ شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 19:18 نويسنده omid |
یک چیزهایی هست در زندگی که درد دارد !

یک حرف هایی هست که نمی زنی اما تا ابد در ذهنت میمانند !

تا ابد در قلبت خانه میکنند !

تا ابد مرورشان میکنی ! جلوی آینه بارها و بارها برای خودت تکرارشان میکنی !

حرف هایی هستند که فقط خودت تاب شنیدنش را داری ! نه هیچ کس دیگر !

آدم هایی هستند که روزی

لحظه هایت را ! ثانیه هایت را !

تلخ و شیرین حضور داشته اند !

بعد ! در زندگی روزهایی هم هست !

که این آدم ها باید بروند !

جبر است ! اجبار است !

یا شاید هم اتفاق !

حرفهایی در زندگی هست که درد دارد !

جای زخم هایش تا ابد می ماند !

روزهایی می آیند !

و تو باید تظاهر کنی !

باور کنی !

که میتوانستی بپرسی چرا ؟

کِی ؟ کجا ؟

و تو !

دیگر حق نداری بگویی !

چرا ؟ کِی ؟ کجا ؟

باید باور کنی ! یا تظاهر کنی !

که دیگر تعهدی نیست !

که هرکسی زندگی خودش را دارد !!!

که رویاهایی که بافته بودید !

شکافته شده اند!

و فقط کلافی مانده است...

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 17:10 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN