گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

به گمانم تو اگر بودی و این فاصله ها کمتر بود

آسمان آبی تر،

 حال من بهتر بود!

روزگارست دگر!

نه به صبحش امید

نه دل شب زده ام آرام است

آنچه هست ،

تلخی و دلواپسی و اندکی از  ذوق نوشتن!

که درونم مانده

روزگارم یلداست !

+ تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 14:45 نويسنده omid |

جمعه است و خفقان !

دلتنگی روزهای جمعه را با هیچ کس تقسیم نخواهم کرد …

اشکهایم گیر می کنند در چاله ای که اضطراب زیر چشمانم کنده است …

از بی خوابی هم نیست اینکه چشمانم تاسِ خون شده اند

بی تو…

درد سلول هایم را بو می کشد

و من .، فقط می توانم چشمانت را

بر سقف ترک خورده ی خانه نقاشی کنم!

بی اشتها شده ام..

دیر وقت است!

ومن هنوز

دنباله ات را

ادامه می دهم

در موسیقی عاشقانه ای که میچینم…

گونه هایم مرطوب است

و گناهی بکر بر لبهایم می خشکد…

دیر وقت است

و هنوز

هر روز

هر شب

هر روز

هر شب …

مدتهاست که این صحنه تکرار می شود

هر روز برایم اتفاق می افتی

وقتی ادامه ی زندگی ام را

در خواب های تو می بینم …

وقتی چشمهایم را سرخ

لب هایم را کبود

گلویم را ملتهب

وقلبم را

در حوالیت پراکنده می کنم

تا تکه های مرا

در رد پاهایت

پیدا کنی….

هر روز برایم اتفاق می افتی …

محبوبم سفرت آغاز می شود آنجا که من به پایان می رسم

آنجا که چشم هایم در تلاقی مردمکهایت یخ می بندند

و می بینی که عشق با تمام عظمتش به پایت می افتد …

اشک می ریزد و ذره ذره آب می شود

بانو !

سفرت آغاز می شود وقتی که با دستهای کوچکت مرا به خانه ی ابدی ام بسپاری …

ببخش اگر بد می نویسم

نمیدانی چقدر بی تو نوشتن سخت است بی تو هیچ کدام از شعرهایم شعر نمی شوند …

یادت که هست !

من دزدِ شعرِ  چشمهای تو بودم

اینهارا که می نویسم…. خانه عطرِ  نام معطرت را می گیرد

حتی گنجشک های محله ی ما غمگینند

ومن غمگینترم !

نمی دانم در نبودت چند استکان را لرزش دستهایم می شکنند

چقدر لبخند روی لبهایم پرپر می شود …

اینجا هیچکس مانند تو نمی خندد

شبیه ات حرف نمی زند

از من ایراد نمیگیرد

یقه های کجم را درست نمیکند

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی به من دیوانه نمی گوید

کسی شبیه تو دستهایم را نمی بوسد …

سفرم آغاز می شود

وقتی خاک بر سرم بریزی …

تلخ باشم و با نام فرهاد گریه کنم …

بیشتر از تو من گریه می کنم

وقتی که نمی توانم تورا در آغوش بگیرم

وقتی که چراغ این گور تاریک چشمهای تو نیست …

ذره ذره پودر میشوم و شاید این غم انگیز ترین صحنه ی زندگی توست …

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:50 نويسنده omid |
وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!

+ تاريخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 18:50 نويسنده omid |
دلم نوشتن می خواهد ،دلم بغض می خواهد ،دلم تنهایی می خواهد ، دلم سفر می خواهد
دیگر دلم هیچ کس را نمی خواهد
هیچ دوست و رفیقی هم نمی خواهد

هیچ کس را نمی خواهد که دست روی شانه ام بگذارد و آرامم کند
دلم صدای مردم نمی خواهد
دلم سکوت نمی خواهد ،مناجات نمی خواهد
چای تلخ و نسکافه داغ ،آهنگ عارف و فریدون
دلم هیچ چیز نمی خواهد
دلم دیگر حتی تو را نمی خواهد
دلم قدرت نمی خواهد ، ضعفم نمی خواهد
دلم کودک نمی خواهد بالغ نمی خواهد والد نمی خواهد
دلم دین و آیین هم نمی خواهد
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
اصلا بغض هم نمی خواهد
اشک هم نمی خواهد
دلم حتی تنهایی همیشه ام را نمی خواهد
دلم مرده است
و مرگ دیگر هیچ چیز نمی خواهد
جز مشتی خاک برای محو شدن
خلاص

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 13:28 نويسنده omid |
بغضی سنگین گلویم را چنگ می زند
چشمانم تمنای باریدن دارد
نفس هایم هق هق پیوسته را طلب می کند

نبضم همچنان تند می زند
و قلبم فشرده شده است

این ها نشانی است که تو را دیده ام
آری همین امروز بود بی آنکه بخواهم
بی آنکه آمادگیش را داشته باشم

نمی دانم چرا
فقط کاش مرا در این حال نمی دیدی

دوست داشتم سینه ام را ستپر کنم
گام هایم را محکم بردارم
بی هراس سرم را بالا بگیرم
نگاهم در نگاهت گره بخورد
بی آنکه صورتم غم درونم را بروز دهد
به آرامی از کنارت گذر کنم
انگار که رهگذری بیش نبوده ای

این قدرت را داشتم
اما
افسوسم از جسمی شد
که لنگ زدنش این توان را در من فرو شکست

تلاشم را کردم تا گام هایم را محکم بردارم
و عرق حاصل از تحمل درد را از بین ببرم

اما.........

کاش

فاصله رد شدنمان از کنار هم کمتر بود

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 13:38 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN