گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

ریشه اش کجا مانده ،نمیدانم

عادت هرساله همه ما شده است
گوشه کنار هفت سین می نشینیم و
چنان قلبمان را با خاطرات گذشته
فشار میدهیم که انگار قرار نیست
دقایقی دیگر ،دنیای جدیدمان آغاز شود

گذشته را همچو بقچه مادربزرگ چنان گره بزن
که دندان کسی هم نتواند درش را بروی زندگیت بگشاید

آنوقت دلت را به شوق روزهای جدید
چنان آرام کن که صدای یا مقلب القلوب قلبت را گوش هایت بشنود

بگذار روی دیگر زندگی هم نصیب تو شود

باور کن جاده زندگی درب را دوباره
به رویت گشاده است و کافی است گام هایت را
دقیق برداری تا سهم تو را به عدالت بپردازد

نگذار رنج گذشته و ترس آینده
حال اکنونت را بهم بریزد

سال نو حتما نباید متصل به زمان و روز خاصی باشد
هرلحظه از زندگیت که توانستی بخندی
و دلی را نرنجانی ،آن روز روز عید است

با این باور دیگر نیازی نیست سال جدید را پیشاپیش تبریک گویم
فقط آرزو میکنم هر روز زندگیت عید باشد

عید تمام لحظه های شیرینت مبارک

+ تاريخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:43 نويسنده omid |
چشم به راهِ کسی بمان
که آمدنش عجیب بوی ماندن بدهد
که از پشتِ نگاهت بفهمد
معنایِ درد هایت را
معنای دلتنگی هایت را
چشم به راهِ کسی بمان
که از شوق دیدن تو
تمامِ خیابان های شهر را میانبر بزند !
اصلا
آنها را دوتا یکی کند
تا زودتر از تو به خانه برسد
بعد بیاید ببیند
که تو زودتر خودت را به خانه رسانده ای
بی قرارِ قدمهایش شوی
بی تاب آغوشت شود
بوسه بارانش کنی
بوسه بارانت کند
طوری در آغوشت بگیرد
که خودت را
بیشتر مچاله ی آغوشش کنی
و بگویی :
من دلم گم شدن می خواهد
گم شدن میانِ آغوشت
بعد لبخندت برایش
تا بناگوش باز شود !
آنوقت زیر لب
به خدا خواهی گفت:
خدا جان بگذار زمستانت بماند
نرود اصلا
آخر من دیگر
گرفتار تابستان
گرم اغوشش هستم !

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:15 نويسنده omid |
سهم من از داشتن تو آنقدر کم شده است
که این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

همه لحظاتم ، همه نفس هایم
در انتظار آمدنت سپری می شود
اما سهم من از داشتن تو به اندازه دادن
جواب سلام ، کفاش سر کوچه تان هم نمی شود
و هیچ دردی نمی تواند برای یک مرد بدتر از این باشد

کاش میدانستی همه چی اش سخت شده است
با درد کار کردن ، با درد راه رفتن ، با درد گریستن
و از همه سخت تر با درد خندیدن

آری، این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

من معتاد تو شده ام و هیچ کس این را نمی فهمد
هیچ کس درکم نمی کند ، تلاشی نمی کند
همه شده اند درست مثل تو

هیچ کمپی برای مداوایم ساخته نشده است
و من در این خماری ، سخت درد می کشم
دردی که بیشتر از همه به مغزم فشار وارد می کند

باورت می شود ، به خود خدا ، خودم هم خسته شده ام
دیگر نمیدانم چه کار کنم ، من فقط میخواهم آرام شوم

میخواهم بتوانم فقط یک دقیقه ، یک ثانیه ، به تو فکر نکنم
این خواست زیادی است ؟؟

اگر آزمون است ، اگر امتحان است ، دیگر تمامش کنید

دو دست خویش را بالا گرفته ام
خوب به صورتم نگاه کنید
یک مرد ، یک جوان ، یک انسان دارد اشک می ریزد
این برای خنک کردن دلتان کافی نیست ؟

تسلیمم ، تسلیم
حتی اگر سهم مردود شدنم ، مرگ باشد

میخواهم یک بار برای همیشه
بی یاد تو ، و در کمال آرامش به خواب بروم

+ تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:4 نويسنده omid |
عشق هیچ ندارد جز قدرت
قدرتی که تمام منیت درونت را پَر می دهد
و غرور خودساخته ات را پَر پَر

عشق می آید و زمانت می شود ، زندگیت
ثانیه به ثانیه نفس هایت

عشق می آید و بی تابت می کند ، بی خوابت
به روزت ، به شبت

عشق می آید و دوستت می کند ، رفیقت
با خودت ، با دردت ، با تنهاییت

همدردت می کند با اتاقت ، با تختت
با صدای گریه هایت

عشق می آید و اسیرت می کند ، زمین گیرت
به خدایت ، به سجاده ات
به مهر پیشانی ندیده ات !

عشق می آید و کمرت را خم می کند
به خدایش ، به قبله اش ، به سجده اش

عشق می آید و صدای مردانه ات ، لرزشش
بغض گلویت و دست سردت

عشق می آید و نمی رود انتظارش
خودش ، یادش

عشق می آید و می نشیند در حنجره ات
در گلویت ، بر زبانت

خدایا
غلط کردم ، می شود برگردد ؟

آری
عشق می آید
اما
فرشته زمینی ات هرگز

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:21 نويسنده omid |
خسته شده ام
از خودم ، از کار، از زندگی
راستش بیشتر از تنهایی خسته شدم
نه از تنهاییی محض ، از نبود تو خسته شدم

تو که باشی همه چی خوب میشود
شلوغی  و ترافیک شهر فرقی نمی کند
تو که باشی همه چی آرامش بخش می شود
اصلا تو که باشی
قلبم زنده می شود

شاید باورت نمی شود ثانیه های زندگیم
را عقربه های تو می چرخاند

عیبی ندارد
راحت باش ،آزاد و رها
نیازی نیست خودت را نگران کنی
خودم از پسش بر می آیم

شاید باید سری به پشت بام خانه مان بزنم
شاید باید نقش دست فروش مترو را تکرار کنم
اصلا شاید باید قرض بگیرم
بند رخت زن همسایه را

همیشه اعصابم را خرد می کند
بی جهت شاد است
شاید یکی مثل تو را دارد
به حال من فرقی نمی کند
درخانه اش را میزنم
بند رخت را قرض می گیرم

اصلا چرا همچین فکری بکنم
بود و نبود جسمم که مشکلی را حل نمی کند
این روح من است که نا آرام شده است
همه اش خیال با تو بودن را دارد

تقصیری ندارد
مقصرش احساسم است
زیرپایش می نشیند
از لحظات ناب با تو بودن می گوید

مهم نیست
بگذار هرچه می خواهند بگویند
تو که گوش هایت را بسته ای

صدایم برایت آشنا نیست ؟؟؟
بغضی گلوگیر صدایم را بم کرده است
اما صدای خودم است
صدایم آشنا نیست برایت؟؟

عیبی ندارد،فرقی نمی کند ،مهم نیست

با همین حرف ها خودم را سرپا نگه داشته ام
اگر این ها را نگویم که دیوانه میشوم
آن وقت همین قلم و کاغذ را هم از دست خواهم داد
دیگر چه کسی خاطرات نبودنت را بنویسد ؟

تو خوش باش
عیبی ندارد،فرقی نمی کند،مهم نیست
من ثانیه شمار عقربه هایت می مانم
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 17:1 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN