گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

سهم من از داشتن تو آنقدر کم شده است
که این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

همه لحظاتم ، همه نفس هایم
در انتظار آمدنت سپری می شود
اما سهم من از داشتن تو به اندازه دادن
جواب سلام ، کفاش سر کوچه تان هم نمی شود
و هیچ دردی نمی تواند برای یک مرد بدتر از این باشد

کاش میدانستی همه چی اش سخت شده است
با درد کار کردن ، با درد راه رفتن ، با درد گریستن
و از همه سخت تر با درد خندیدن

آری، این روزها عجیب دلم به حال خودم می سوزد

من معتاد تو شده ام و هیچ کس این را نمی فهمد
هیچ کس درکم نمی کند ، تلاشی نمی کند
همه شده اند درست مثل تو

هیچ کمپی برای مداوایم ساخته نشده است
و من در این خماری ، سخت درد می کشم
دردی که بیشتر از همه به مغزم فشار وارد می کند

باورت می شود ، به خود خدا ، خودم هم خسته شده ام
دیگر نمیدانم چه کار کنم ، من فقط میخواهم آرام شوم

میخواهم بتوانم فقط یک دقیقه ، یک ثانیه ، به تو فکر نکنم
این خواست زیادی است ؟؟

اگر آزمون است ، اگر امتحان است ، دیگر تمامش کنید

دو دست خویش را بالا گرفته ام
خوب به صورتم نگاه کنید
یک مرد ، یک جوان ، یک انسان دارد اشک می ریزد
این برای خنک کردن دلتان کافی نیست ؟

تسلیمم ، تسلیم
حتی اگر سهم مردود شدنم ، مرگ باشد

میخواهم یک بار برای همیشه
بی یاد تو ، و در کمال آرامش به خواب بروم

+ تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:4 نويسنده omid |
عشق هیچ ندارد جز قدرت
قدرتی که تمام منیت درونت را پَر می دهد
و غرور خودساخته ات را پَر پَر

عشق می آید و زمانت می شود ، زندگیت
ثانیه به ثانیه نفس هایت

عشق می آید و بی تابت می کند ، بی خوابت
به روزت ، به شبت

عشق می آید و دوستت می کند ، رفیقت
با خودت ، با دردت ، با تنهاییت

همدردت می کند با اتاقت ، با تختت
با صدای گریه هایت

عشق می آید و اسیرت می کند ، زمین گیرت
به خدایت ، به سجاده ات
به مهر پیشانی ندیده ات !

عشق می آید و کمرت را خم می کند
به خدایش ، به قبله اش ، به سجده اش

عشق می آید و صدای مردانه ات ، لرزشش
بغض گلویت و دست سردت

عشق می آید و نمی رود انتظارش
خودش ، یادش

عشق می آید و می نشیند در حنجره ات
در گلویت ، بر زبانت

خدایا
غلط کردم ، می شود برگردد ؟

آری
عشق می آید
اما
فرشته زمینی ات هرگز

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:21 نويسنده omid |
خسته شده ام
از خودم ، از کار، از زندگی
راستش بیشتر از تنهایی خسته شدم
نه از تنهاییی محض ، از نبود تو خسته شدم

تو که باشی همه چی خوب میشود
شلوغی  و ترافیک شهر فرقی نمی کند
تو که باشی همه چی آرامش بخش می شود
اصلا تو که باشی
قلبم زنده می شود

شاید باورت نمی شود ثانیه های زندگیم
را عقربه های تو می چرخاند

عیبی ندارد
راحت باش ،آزاد و رها
نیازی نیست خودت را نگران کنی
خودم از پسش بر می آیم

شاید باید سری به پشت بام خانه مان بزنم
شاید باید نقش دست فروش مترو را تکرار کنم
اصلا شاید باید قرض بگیرم
بند رخت زن همسایه را

همیشه اعصابم را خرد می کند
بی جهت شاد است
شاید یکی مثل تو را دارد
به حال من فرقی نمی کند
درخانه اش را میزنم
بند رخت را قرض می گیرم

اصلا چرا همچین فکری بکنم
بود و نبود جسمم که مشکلی را حل نمی کند
این روح من است که نا آرام شده است
همه اش خیال با تو بودن را دارد

تقصیری ندارد
مقصرش احساسم است
زیرپایش می نشیند
از لحظات ناب با تو بودن می گوید

مهم نیست
بگذار هرچه می خواهند بگویند
تو که گوش هایت را بسته ای

صدایم برایت آشنا نیست ؟؟؟
بغضی گلوگیر صدایم را بم کرده است
اما صدای خودم است
صدایم آشنا نیست برایت؟؟

عیبی ندارد،فرقی نمی کند ،مهم نیست

با همین حرف ها خودم را سرپا نگه داشته ام
اگر این ها را نگویم که دیوانه میشوم
آن وقت همین قلم و کاغذ را هم از دست خواهم داد
دیگر چه کسی خاطرات نبودنت را بنویسد ؟

تو خوش باش
عیبی ندارد،فرقی نمی کند،مهم نیست
من ثانیه شمار عقربه هایت می مانم
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 17:1 نويسنده omid |
برف که می بارد همه وجود آدمی گرم می شود
با ذوق به زمین می آید ، با شور و حرارت

اما
وقتی می نشیند ، وقتی تنها می شود
وقتی سر به آسمان می گذارد و
فاصله عاشقیش را می سنجد
تمام وجودش سرد میشود
فشرده می شود ، کدر می شود، یخ می زند

کاش میدانست من با دیدن بارش گرمش هم
تمام وجودم یخ می زند
آخر با دانه دانه شان خاطره دارم

دوباره زمستان شد و نیامدی
دوباره برف آمد و نیامدی

چه سخت است این لحظات

در تاریکی شب منتظر ماشین ایستاده ام
تا خودم را از شر حضورشان راحت کنم
که دیگر یک ریز نیاییند ،بر شانه ام ننشینند و
انقدر نام و یاد تو را در گوشم زمزمه نکنند

دلم میخواهد بگذارم و بروم
اما جایش را نمی دانم

خودم را به صندلی پیر تاکسی می سپارم
تا شاید فراموشش کنم ، آنهم شاید .....

وقتی می بارد ، دیگر می بارد
خاطره و برف فرقی ندارد
راه فراری نیست

سکوت و آدم ناشناس
نفس و شیشه بخار گرفته
تاریکی و صدای برف پاک کن

همه دست در دستان هم گذاشته اند
تا مرا را خورد کنند ،تا سر به شیشه بگذارم و
خیره به چراغ قرمز روزگارم می شوم
همان که می رود و من هیچ وقت بهش نمی رسم

راننده خسته تر از آن است که بخواهد
گذر کند از چراغ خطر ماشین روبرو
اصلا چه فایده ای دارد ، بگذرد که چه ؟
خب چراغ دیگری نمایان می شود
چراغ قرمز که پایانی ندارد !!!

دیگر این دانه های برف نیستند که خود را
به شیشه چشمانم می کوبند

همه شان شدن خاطرات با تو
می آیند و یاداور نبودنت می شوند

انگار راننده بغض را از چشمانم خوانده است که
برف پاکن اش تند تر از همیشه می زند

داغ دلم آنقدر زیاد می شود که بخارش
هیچ برف و خاطره ای را قابل دیدن نمی کند برایم
آمده است تا با سوزشش
بخاری شود بر قلبم که دلتنگت نشود

اما نمی داند ، نمی داند
آنقدر دوستت دارم که با دستم
قلبی عاشقانه بر شیشه می گذارم
و نام تو را میانش حکاکی می کنم
تا شاید دانه های برف با دیدنش
شرمنده بارش خویش شوند

چه کنم با واقعیت ، چه کنم که
برف هم آمد و خبری از تو نشد

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 21:50 نويسنده omid |
جمعه آیینه تمام قد تنهایی است

تمام هفته گوشه ای به انتظار نشسته
تا به وقتش بیایید و روبرویمان قرار بگیرد و
خود واقعی مان را به تصویر بکشد

جمعه می آید
و تصویر لحظه به لحظه بی کسی هایت می شود
تا با چشمان خویش در آیینه وجودش
ویران شدنت را به تماشا بنشینی

جمعه می آید
با همان عصرهای بی کسی اش
که کنج اتاق خویش می نشینی
پنجه بر مو میکشانی و
با هجوم خاطراتش مبارزه میکنی

جمعه می آید
و هیچ وقت خیال دوستی نداشته است
برایت حکم پایان یک اتصال می شود
خواه کوتاه باشد و خواه بلند

اصلا همه اش تقصیر جمعه است
تمام ترس نبودنت را خودش رقم زده است

جمعه می آید
همان جمعه که قانون نانوشته اش
همه را پایبند خانه میکند و کاری نمی گذارد
جز سرکشی به درون خسته است
آخر کارش رسوا کردن است

جمعه می آید
و آدم های آن نیز فرق می کند
بی کاری به سرشان میزند و
تازه یادشان می افتد به تو زل بزنند و
برای رفع بیکاری خویش
کروکی آینده تو را ترسیم کنند

انگار یادشان رفته است
از بعد رفتنت هیچ تصویری
از آینده بر قلبم حک نمی شود

جمعه می رود
و من هم چنان چشم انتظارت می مانم

خدا کند تا جمعه بعدی پیدایت شود
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:46 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN