گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

خسته شده ام
از خودم ، از کار، از زندگی
راستش بیشتر از تنهایی خسته شدم
نه از تنهاییی محض ، از نبود تو خسته شدم

تو که باشی همه چی خوب میشود
شلوغی  و ترافیک شهر فرقی نمی کند
تو که باشی همه چی آرامش بخش می شود
اصلا تو که باشی
قلبم زنده می شود

شاید باورت نمی شود ثانیه های زندگیم
را عقربه های تو می چرخاند

عیبی ندارد
راحت باش ،آزاد و رها
نیازی نیست خودت را نگران کنی
خودم از پسش بر می آیم

شاید باید سری به پشت بام خانه مان بزنم
شاید باید نقش دست فروش مترو را تکرار کنم
اصلا شاید باید قرض بگیرم
بند رخت زن همسایه را

همیشه اعصابم را خرد می کند
بی جهت شاد است
شاید یکی مثل تو را دارد
به حال من فرقی نمی کند
درخانه اش را میزنم
بند رخت را قرض می گیرم

اصلا چرا همچین فکری بکنم
بود و نبود جسمم که مشکلی را حل نمی کند
این روح من است که نا آرام شده است
همه اش خیال با تو بودن را دارد

تقصیری ندارد
مقصرش احساسم است
زیرپایش می نشیند
از لحظات ناب با تو بودن می گوید

مهم نیست
بگذار هرچه می خواهند بگویند
تو که گوش هایت را بسته ای

صدایم برایت آشنا نیست ؟؟؟
بغضی گلوگیر صدایم را بم کرده است
اما صدای خودم است
صدایم آشنا نیست برایت؟؟

عیبی ندارد،فرقی نمی کند ،مهم نیست

با همین حرف ها خودم را سرپا نگه داشته ام
اگر این ها را نگویم که دیوانه میشوم
آن وقت همین قلم و کاغذ را هم از دست خواهم داد
دیگر چه کسی خاطرات نبودنت را بنویسد ؟

تو خوش باش
عیبی ندارد،فرقی نمی کند،مهم نیست
من ثانیه شمار عقربه هایت می مانم
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 17:1 نويسنده omid |
برف که می بارد همه وجود آدمی گرم می شود
با ذوق به زمین می آید ، با شور و حرارت

اما
وقتی می نشیند ، وقتی تنها می شود
وقتی سر به آسمان می گذارد و
فاصله عاشقیش را می سنجد
تمام وجودش سرد میشود
فشرده می شود ، کدر می شود، یخ می زند

کاش میدانست من با دیدن بارش گرمش هم
تمام وجودم یخ می زند
آخر با دانه دانه شان خاطره دارم

دوباره زمستان شد و نیامدی
دوباره برف آمد و نیامدی

چه سخت است این لحظات

در تاریکی شب منتظر ماشین ایستاده ام
تا خودم را از شر حضورشان راحت کنم
که دیگر یک ریز نیاییند ،بر شانه ام ننشینند و
انقدر نام و یاد تو را در گوشم زمزمه نکنند

دلم میخواهد بگذارم و بروم
اما جایش را نمی دانم

خودم را به صندلی پیر تاکسی می سپارم
تا شاید فراموشش کنم ، آنهم شاید .....

وقتی می بارد ، دیگر می بارد
خاطره و برف فرقی ندارد
راه فراری نیست

سکوت و آدم ناشناس
نفس و شیشه بخار گرفته
تاریکی و صدای برف پاک کن

همه دست در دستان هم گذاشته اند
تا مرا را خورد کنند ،تا سر به شیشه بگذارم و
خیره به چراغ قرمز روزگارم می شوم
همان که می رود و من هیچ وقت بهش نمی رسم

راننده خسته تر از آن است که بخواهد
گذر کند از چراغ خطر ماشین روبرو
اصلا چه فایده ای دارد ، بگذرد که چه ؟
خب چراغ دیگری نمایان می شود
چراغ قرمز که پایانی ندارد !!!

دیگر این دانه های برف نیستند که خود را
به شیشه چشمانم می کوبند

همه شان شدن خاطرات با تو
می آیند و یاداور نبودنت می شوند

انگار راننده بغض را از چشمانم خوانده است که
برف پاکن اش تند تر از همیشه می زند

داغ دلم آنقدر زیاد می شود که بخارش
هیچ برف و خاطره ای را قابل دیدن نمی کند برایم
آمده است تا با سوزشش
بخاری شود بر قلبم که دلتنگت نشود

اما نمی داند ، نمی داند
آنقدر دوستت دارم که با دستم
قلبی عاشقانه بر شیشه می گذارم
و نام تو را میانش حکاکی می کنم
تا شاید دانه های برف با دیدنش
شرمنده بارش خویش شوند

چه کنم با واقعیت ، چه کنم که
برف هم آمد و خبری از تو نشد

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 21:50 نويسنده omid |
جمعه آیینه تمام قد تنهایی است

تمام هفته گوشه ای به انتظار نشسته
تا به وقتش بیایید و روبرویمان قرار بگیرد و
خود واقعی مان را به تصویر بکشد

جمعه می آید
و تصویر لحظه به لحظه بی کسی هایت می شود
تا با چشمان خویش در آیینه وجودش
ویران شدنت را به تماشا بنشینی

جمعه می آید
با همان عصرهای بی کسی اش
که کنج اتاق خویش می نشینی
پنجه بر مو میکشانی و
با هجوم خاطراتش مبارزه میکنی

جمعه می آید
و هیچ وقت خیال دوستی نداشته است
برایت حکم پایان یک اتصال می شود
خواه کوتاه باشد و خواه بلند

اصلا همه اش تقصیر جمعه است
تمام ترس نبودنت را خودش رقم زده است

جمعه می آید
همان جمعه که قانون نانوشته اش
همه را پایبند خانه میکند و کاری نمی گذارد
جز سرکشی به درون خسته است
آخر کارش رسوا کردن است

جمعه می آید
و آدم های آن نیز فرق می کند
بی کاری به سرشان میزند و
تازه یادشان می افتد به تو زل بزنند و
برای رفع بیکاری خویش
کروکی آینده تو را ترسیم کنند

انگار یادشان رفته است
از بعد رفتنت هیچ تصویری
از آینده بر قلبم حک نمی شود

جمعه می رود
و من هم چنان چشم انتظارت می مانم

خدا کند تا جمعه بعدی پیدایت شود
فرشته زمینی من

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 22:46 نويسنده omid |
ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ …

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﻡ ﺣﺴـﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ …

ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾـﻢ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫـﻢ

ﮐﻪ ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 9:53 نويسنده omid |
سفر کلمه ای که مرا می ترساند

چه قد زود دلم برایت تنگ می شود
می خواهم همه پل های گذشته را خراب کنم
می خواهم دست به سرقت بزنم
آری می خواهم دزد شوم !

نمی دانم من دینم ، دین نبوده است
یا تو مرا اسیر خویش کرده ای
چه فرقی می کند
مهم این است نیتش را کرده ام
توبه ای در کار نیست
انجامش می دهم

می خواهم در مقابل دیدگان همه
دیوار آسمان را بالا بروم و
زمان را بدزدم

این جور نگاهم نکن
خودم میدانم
اما ارزشش را دارد
همه باید بدانند
پای عشقت که به میان آید
همه چیز را قربانی میکنم
حتی گذشته پاک خویش را

نمی دانی چه میشود اگر بشود
همه گناهش را به جان می خرم
زمان را همچو ساعتی در دستانم میگرم
بی محابا عقربه ها را به سمت جلو میرانم
آنقدر می چرخانم تا سفرت تمام شود
تا زنده باشم و شاهد بازگشتت باشم

همچو کبوتری سفید به سوی من پرواز کنی
و من را غرق در وجود خویش کنی

بالهایت خسته شده است
مرا ببخش
خودت میدانی ،می دانی که اگر
می توانستم در کنارت باشم
بال هایت را نه از سر علاقه ام به تو
بلکم به خاطر خویش تیمار می کردم
طاقتش نیست تو را خسته ببینم

سرت را بالا میگیرم
به چشم هایت خیره میشوم
خستگی سفر را در چشمانت می خوانم
باز هم قلبم فشرده می شود
کاری نمی توانم انجام دهم
فقط اشک از گوشه چشمانم سرازیر می شود
ا
ین جور نگاهم نکن
نترس دستم بهش نمی رسد
زمان را می گویم
این دقایق نبودنت را نمیتوانم به جلو برانم
اما همه لحظاتش را به یاد تو و خاطرات با تو نفس می کشم

مرا ببخش
پاهایم بسته است
نمیتوانم در این سفر همراهت باشم
فقط با دستان کوچکم دعای خویش را بدرقه راحت میکنم

سفرت بخیر
زود برگرد
دلم انتظارت را می کشد
فرشته زمینی من

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 22:11 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN