گوشـــه ای با خیالت آرامم.... همین برایم کافیست!

چه زیبا حرف میزنی ؟

 

تو می گویی از زاویه ی من به مسئله نگاه کن

 

از زاویه تو …

 

از زاویه ی تو چه تنگ است کنارهم نشستن دوضلع من وتو

 

من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،

 

 سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …

 

 تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..

 

شعرهایم را میخوانی…

 

و میگویی روان پریش شده ام !

 

پیچیده است … قبول …

 

اما من فقط چشمهای تو را مینویسم …

 

تو ساده تر نگاه کن …

 

+ تاريخ شنبه یکم آذر 1393ساعت 9:20 نويسنده omid |
به کدامین گناه نای گلویم را در تنگنای دار آویختی ؟
چگونه صداقت نسیم باورت شد که ،
عهد هایمان را میان پس کوچه ها آواره می بینم ؟
چه شد که مرغِ دلم مشکی پوشِ عزایِ از هم گسستنِ زنجیر علاقه ات شد ؟
شاید به پاکی باران چشمانم ایمان نداشتی که اینچنین به سنگ ریزه های بی مهری شیشه ی احساسِ قلبی که به تو هبه شده بود را شکستی
بی بهانه ترکم کردی !
حتی ندانستی غبار سنگین و وهم آلود پشت پنجره به نگاهت از میان خواهد رفت
دنیای بی رحمت برای هر نفسی که کشیدم جریمه ام کرد
عشق !
سادگی !
صداقت !
تکرار !
حتی آهِ نبودن هایت …
کاش می دانستی
نای صدا و آیه های نگاه و بوی بهار و طراوت دستانِ تو به اشارتی طنین مهر دلم را به کهکشان میر ساند
چه کنم که قلبت کوچه های برفی و محو شدن در دود را به درخشش در باران نگاهم ترجیح داد
چه شد که عشق تو بی دلیل فدای پوچی شد و در جاده ی عروج تو گریستن ، معنا !
محبوبم ! بهار و زیبایی هایش آرام در دلت قدم خواهد گذاشت
بهار اینبار تنها به خانه ی دلت قدم خواهد گذاشت ، حالا که اینطور سر جنگ داری با خاطرات خاکیِ این ساده دل
حالا که سکوت را میهمان تنهایی هایش کردی
کاش دلی سنگی داشتم مثل آدمهایی که می شناسیمشان
شاید حجاب گیرم ، از این بهارِ بد حجاب که شاید ، آری شاید ! دلتنگ روزهای زیبای حجاب باشد
در نبودِ چشمانت دلِ نازکم که با هر تلنگری خط می افتد و با هر نگاهی لک
طفلک چون کودکی گیج شده از راه و رسم خوب و بدِ برعکسی که نشانش دادی
چطور به او بگویم  کبودی سیلیِ بر صورتت از کسی ست که عاشقانه دوستش داری
چطور !

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 11:8 نويسنده omid |
ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ... ﺩﻓﺘﺮ ِ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ ... ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻛﻨﻢ ...
ﺍﻟﻔﺒﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ...
ﻣﻦ ... ﭼﻴﺰﻱ ﺷﺒﻴﻪ ِ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!!...
ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﻛﻨﻢ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ....
ﺩﻟﻢ ... ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ....
ﺍﮔﺮ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ ... ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﻧﻘﺎﺷﻴﺘﺎﻥ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﻜﺸﻴﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ... ﺗﻨﻬﺎ  ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ...
ﻧﺮﺩﺑﺎﻧﻲ ... ﺑﻜﺸﻢ ...... ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:19 نويسنده omid |

سلام !

سلام محبوبه ی تنهایی من ،

سلام آنسوی خلوتِ آشکارِ تنهایی من ،

سلام درگیر انتهای سکوتِ تنهایی من ،

آنقدر سلامت می کنم که تا سالیان سال برایت باقی بماند ،

ای تمام نشدنی تنهایی من ،

محبوبم !

می نویسم تا هیچوقت یادت نرود

که هرچه کردیم ، مو به مو ، نفس به نفس ،

از جسارتمان مایه گذاشتیم ،

دست به دست از گرمی احساسمان ،

و نگاه به نگاه از تنهاییِ تنها مان ،

نمی دانستم گناه چیست !

در آغوشم کشیدی

و من !

مبهوتِ تماشایت…

و آنگاه که صدایِ نایِ خاموشم به ناخدا گاهم رسید ،

دیر بود ،

و غریقی بودم که امیدی به نجاتم نبود

محبوبم !

خیال لحظه های شیرین نگاهت ،

هنوز هم مرا همان وسوسه گناه است !

همان گناهی که جزایش رانش بود ، از بَرت ،

که لحظه لحظه اش بی تو برایم تب دار و بی جان بود

حالا !

هر چه نگاه می کنم انگار فقط غربت را بو می کشم

آری !دیوانه ام !

می دانم ،

آنروزها هم اگرچه زبانت را نمی فهمیدم ،

اما از نگاهت می شنیدم که چیزی شبیه همین دیوانه ،

نگاه و صدایم می زدی

محبوبم !

به قدر کافی پیر شده ام ،

آنقدر ها پیرکه دیگر چشم بسته می دانم

مرز میان دیدن و گفتن و بوئیدن

همانقدر زیاد است

که مرز میان خواستن و خواسته شدن ،

دیگر میدانم فاصله میان دیدن و دیده شدن

به وسعت پهنای اختلافِ بوسیدن و بوسیده شدنت است

محبوبم !

بعدِ تو بود ، که عده ای آمدند و ندانسته دست به ساختن چیزی زدند که نمی دانستند سالها پیش ، ما ساخته ایم ،

“این جارا خوب گوش بده چون اینها را تا بحال نشنیده ای” ،

ما عشق را به سلیمان و سبا ،

یوسف و زلیخا سپرده ایم

آنها دارند بیهوده زور می زنند!

درد اینجاست که نمی دانی ،

هیچگاه از آنچه کرده ام پشیمان نیستم و نبوده ام!

محبوبِ من !

هنوز هم دلم گناه می خواهد !

باور کن !

تو در گلوی من گیر کرده ای !

و مرا راهِ نجاتی نیست

برای تو می نویسم تا بدانی !

چیزی از ان موقع ها مانده است

و تو ،

در دود ،

دور و دورتر می شوی

خواندن دارد !

اگر چه دلم مانند قبل گاه تند می زد و گاه آرام !

و تا دست روی حروف می برم دوباره…

خیال می بافم تا تن پوشِ لحظه های دل دادگی یت باشد

عاشق خواب و غفلت بودی ،

می دانم که نشده !

اینکه نخواهی روز تمام شود و شب برسد و خوابت ببرد!

و من همیشه دلم می خواهد امروز تمام شود

و دعا می کنم عقربه ساعت به ۱۲ رسد

شاید که فردا روزی یم باشی

امشب چقدر عجیب شعر به ذهنم حمله می کند!

لبالبِ هم آغوشی ست

میان آنچه انگار فردایش نیست!

می دانم که نمی دانی

دلم برای زمستان نمی سوزد !

دلم برای بهار تنگ نیست!

دلم می خواهد فقط برای تو تنگ شود!

برای تو که هنوز هم نمی دانی چقدر عاشقانه نا نوشته برایت نوشته ام! برای تو که نوش خندت را همیشه می پرستیده ام

و گاه نوش خندت تیغ بوده است به زبانم !

زخم زبان گرفته ام عزیزم !

می خندی ،

همیشه ،

همیشه می خندیدی

وقتی نگاه به نگاه گره می خورد

ضرب گرفته است گلبانگ قناری را

روی تیر برق چوبی بی رنگ و رو

هم صدای دارکوبی پیر نوک می زند به دلم ،

تو جاری شده ای در مسیر و من خیره مانده ام به گامهای آرام و پیوسته ات

دست تکان می دهم و تو آنچنان می بینی که همیشه می خندی

بهار پشت در ،

در می زند و سیل خوابم را برده است

کجایی علاقه ی من ؟...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 11:14 نويسنده omid |
 دلم گرفته خیلی ازدست ...
سهم من کجاست؟    
کجا باید قدم بگذارم که کسی را له نکنم؟       
کجا باید دل ببندم که دیر نکرده باشم  
سهم من کجاست؟        
مگر دیگر ستاره ای باقی مانده
که سهم شبهای تاریک من باشد؟         
کجای این زمین خاکی کوله بارم را زمین بگذارم
که توقف ممنوع نداشته باشد؟        
بگویید کجا خستگی هایم را در کنم که کسی نگوید:          
ببخشید اینجا جای من است!!

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 21:42 نويسنده omid |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN