نگو دوباره شروع کرد...
تمام نشده بود که شروع شود...
من عادت کرده ام به این هوای یک نفره...
تمام حرف هایم را به میل خودت تفسیر کردی
اما امیدوارم یادت باشد که می گفتم
برای سرودن تو واژه ها را کم می آورم
اماحالا که نیستی تمام واژه ها صف کشیده اند
در بغض گلویم برای گفتن از تو...
نمی دانم با این همه حرف نگفته چه کنم؟
درکوچه ی دلتنگی سرگردانم...
و می دانم زین پس تمام روزهایم دوباره بارانیست
مانند همان روزهایی که نبودی...
و من چه کودکانه تمام خنده هایم را نذرکرده ام
تا گریه نکنم برای نبودنت!!!
کاش موقع رفتنت می گفتی باشبها چکنم؟
وقتی دلم هوای آغوشت را کرد به او چه بگویم؟
به موهایم...به موهایم ...که مانند طفلی ماتمزده
بهانه ی دستانت را میگیرد چه بگویم؟
چقدر جملات عاشقانه لابلای موهایم
جا گذاشته ای...
چقدر آه در این سینه پنهان است...
آه هایی که اگر بیرون بیایند دنیایی را می سوزانند...
کاش می فهمیدی که بی تو همان غمزده ی
همیشگی خواهم بود...
Ðe$igNÊR: M0zHgAN