تو که باشی همه چی خوب میشود شلوغی و ترافیک شهر فرقی نمی کند تو که باشی همه چی آرامش بخش می شود اصلا تو که باشی قلبم زنده می شود
شاید باورت نمی شود ثانیه های زندگیم را عقربه های تو می چرخاند
عیبی ندارد راحت باش ،آزاد و رها نیازی نیست خودت را نگران کنی خودم از پسش بر می آیم
شاید باید سری به پشت بام خانه مان بزنم شاید باید نقش دست فروش مترو را تکرار کنم اصلا شاید باید قرض بگیرم بند رخت زن همسایه را
همیشه اعصابم را خرد می کند بی جهت شاد است شاید یکی مثل تو را دارد به حال من فرقی نمی کند درخانه اش را میزنم بند رخت را قرض می گیرم
اصلا چرا همچین فکری بکنم بود و نبود جسمم که مشکلی را حل نمی کند این روح من است که نا آرام شده است همه اش خیال با تو بودن را دارد
تقصیری ندارد مقصرش احساسم است زیرپایش می نشیند از لحظات ناب با تو بودن می گوید
مهم نیست بگذار هرچه می خواهند بگویند تو که گوش هایت را بسته ای
صدایم برایت آشنا نیست ؟؟؟ بغضی گلوگیر صدایم را بم کرده است اما صدای خودم است صدایم آشنا نیست برایت؟؟
عیبی ندارد،فرقی نمی کند ،مهم نیست
با همین حرف ها خودم را سرپا نگه داشته ام اگر این ها را نگویم که دیوانه میشوم آن وقت همین قلم و کاغذ را هم از دست خواهم داد دیگر چه کسی خاطرات نبودنت را بنویسد ؟
تو خوش باش عیبی ندارد،فرقی نمی کند،مهم نیست من ثانیه شمار عقربه هایت می مانم فرشته زمینی من
اماوقتی می نشیند ، وقتی تنها می شودوقتی سر به آسمان می گذارد وفاصله عاشقیش را می سنجدتمام وجودش سرد میشودفشرده می شود ، کدر می شود، یخ می زند
کاش میدانست من با دیدن بارش گرمش همتمام وجودم یخ می زندآخر با دانه دانه شان خاطره دارم
دوباره زمستان شد و نیامدیدوباره برف آمد و نیامدی
چه سخت است این لحظات
در تاریکی شب منتظر ماشین ایستاده امتا خودم را از شر حضورشان راحت کنمکه دیگر یک ریز نیاییند ،بر شانه ام ننشینند وانقدر نام و یاد تو را در گوشم زمزمه نکنند
دلم میخواهد بگذارم و بروماما جایش را نمی دانم
خودم را به صندلی پیر تاکسی می سپارمتا شاید فراموشش کنم ، آنهم شاید .....
وقتی می بارد ، دیگر می باردخاطره و برف فرقی نداردراه فراری نیست
سکوت و آدم ناشناسنفس و شیشه بخار گرفتهتاریکی و صدای برف پاک کن
همه دست در دستان هم گذاشته اندتا مرا را خورد کنند ،تا سر به شیشه بگذارم وخیره به چراغ قرمز روزگارم می شومهمان که می رود و من هیچ وقت بهش نمی رسم
راننده خسته تر از آن است که بخواهدگذر کند از چراغ خطر ماشین روبرواصلا چه فایده ای دارد ، بگذرد که چه ؟خب چراغ دیگری نمایان می شودچراغ قرمز که پایانی ندارد !!!
دیگر این دانه های برف نیستند که خود رابه شیشه چشمانم می کوبند
همه شان شدن خاطرات با تومی آیند و یاداور نبودنت می شوند
انگار راننده بغض را از چشمانم خوانده است کهبرف پاکن اش تند تر از همیشه می زند
داغ دلم آنقدر زیاد می شود که بخارشهیچ برف و خاطره ای را قابل دیدن نمی کند برایمآمده است تا با سوزششبخاری شود بر قلبم که دلتنگت نشود
اما نمی داند ، نمی داندآنقدر دوستت دارم که با دستمقلبی عاشقانه بر شیشه می گذارمو نام تو را میانش حکاکی می کنمتا شاید دانه های برف با دیدنششرمنده بارش خویش شوند
چه کنم با واقعیت ، چه کنم کهبرف هم آمد و خبری از تو نشد
Ðe$igNÊR: M0zHgAN