گوشـــه ای با خیالت آرامم....  همین برایم کافیست!

برف که می بارد همه وجود آدمی گرم می شود
با ذوق به زمین می آید ، با شور و حرارت

اما
وقتی می نشیند ، وقتی تنها می شود
وقتی سر به آسمان می گذارد و
فاصله عاشقیش را می سنجد
تمام وجودش سرد میشود
فشرده می شود ، کدر می شود، یخ می زند

کاش میدانست من با دیدن بارش گرمش هم
تمام وجودم یخ می زند
آخر با دانه دانه شان خاطره دارم

دوباره زمستان شد و نیامدی
دوباره برف آمد و نیامدی

چه سخت است این لحظات

در تاریکی شب منتظر ماشین ایستاده ام
تا خودم را از شر حضورشان راحت کنم
که دیگر یک ریز نیاییند ،بر شانه ام ننشینند و
انقدر نام و یاد تو را در گوشم زمزمه نکنند

دلم میخواهد بگذارم و بروم
اما جایش را نمی دانم

خودم را به صندلی پیر تاکسی می سپارم
تا شاید فراموشش کنم ، آنهم شاید .....

وقتی می بارد ، دیگر می بارد
خاطره و برف فرقی ندارد
راه فراری نیست

سکوت و آدم ناشناس
نفس و شیشه بخار گرفته
تاریکی و صدای برف پاک کن

همه دست در دستان هم گذاشته اند
تا مرا را خورد کنند ،تا سر به شیشه بگذارم و
خیره به چراغ قرمز روزگارم می شوم
همان که می رود و من هیچ وقت بهش نمی رسم

راننده خسته تر از آن است که بخواهد
گذر کند از چراغ خطر ماشین روبرو
اصلا چه فایده ای دارد ، بگذرد که چه ؟
خب چراغ دیگری نمایان می شود
چراغ قرمز که پایانی ندارد !!!

دیگر این دانه های برف نیستند که خود را
به شیشه چشمانم می کوبند

همه شان شدن خاطرات با تو
می آیند و یاداور نبودنت می شوند

انگار راننده بغض را از چشمانم خوانده است که
برف پاکن اش تند تر از همیشه می زند

داغ دلم آنقدر زیاد می شود که بخارش
هیچ برف و خاطره ای را قابل دیدن نمی کند برایم
آمده است تا با سوزشش
بخاری شود بر قلبم که دلتنگت نشود

اما نمی داند ، نمی داند
آنقدر دوستت دارم که با دستم
قلبی عاشقانه بر شیشه می گذارم
و نام تو را میانش حکاکی می کنم
تا شاید دانه های برف با دیدنش
شرمنده بارش خویش شوند

چه کنم با واقعیت ، چه کنم که
برف هم آمد و خبری از تو نشد

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 21:50 نويسنده ░▒▓☼☻oOOomid☻☼▓▒░ |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN